| صفحه نخست| پست الکترونیک | زیباترین قالب های وبلاگ | ||
|
|
سلام خيلي سخته بعضي وقتا يه چيزيو بخواي ولي نتوني به دستش بياري...خيلي سخته آرزو داشته باشي...خيلي سخته قلبت پر از دوست داشتن باشه ولي ندوني به كدومشون ميرسي...حالا ديگه ايمان دارم كه محال،محال نيست ولي فكرميكنم هرممكنيم ممكن نيست...شايد اين باور منه شايد اشتباه باشه ولي دوست ندارم تو زندگيم به غيرممكن بربخورم دوست دارم غيرممكنا رو واسه خودم ممكن كنم ...هميشه برام اعتماد كردن غيرممكن بود الان ديدم يه غير ممكنم ممكن شده ...آهاي با تو ام،آره با خود توام كه يه غير ممكن رو برام ممكن كردي.... اشتباه فكر نكردي تو بودي كه بهم معني اعتمادو ياد دادي...تو بودي كه بهم فهموندي خدا چيزي رو به نام اعتماد خلق كرده كه خيلي شيرينه...تو بهم اعتماد دادي تا دوست داشته باشم ودوست داشته بشم ... تو منو با خودم آشنا كردي...ازتو درس محبت رو با هزاران تشديد ياد گرفتم... تو يه حادثه اي تو زندگيم كه هيچ وقت فراموشت نميكنم...وجودت اعتماده وبودنت دلگرمي براي يه دل كه ديگه تنها نيست... راستي ببخش كه از سكوتت ناليدم شايد سكوت توهم سرشار از ناگفته هاست وگوش هاي من توان شنيدنشو نداره... مواظب دل مهربونت باش مي سپارمش دست اون بالايي كه هميشه همراهته................................... برام دعا كن تا بمونم و روزي همه محبتاتو جبران كنم............................................................... ياعلي....
التماس دعا ازهمگي
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
:: نوشته شده
توسط
پروا در
مورخه جمعه هشتم آبان 1388
ساعت 12:39
نمي دونم چه جوري بنويسم تا بغضم نشكنه چه جوري بنويسم تا صدامو از اين نقطه فقط وفقط به گوش تو برسونم...چه جوري اسمتو ببرم تاخجالت زده ات نباشم...چه جوري بگم اماممي درحاليكه ميدونم چقدر اذيتت كردم... آره اذيتت كردم آره يادته اومدم حرمتو صدات زدم ، قسمت دادم گريه كردمو گفتم يا امام رضا دست خالي برم نگردون يادته ...مگه ميشه يادت بره ...امام رضا يادته قول دادم بهت ...يا امام رضا پرروييمو ببخش يادته بهت التماس كردم يادته مغرور شده بودمو وفقط به خودم فكر ميكردم...امام رضا الان پشيمونم الان دلم برات تنگ شده الان ميخوام كه پيشت باشم الان دلم ميخواد كنار ضريحت زيارت بخونم...الان ميخوام كه اگه پيشت نيستم اگه فرسنگها باهات فاصله دارم لااقل پيوند دلامونو محكم كني اره درسته اقاجون همه چيزو نميشه گفت ولي نيازي به گفتنشم نيست ميخوام توكه از راز دلم خبر داري ازم راضي بشي ميدونم كه راضي ميشي اگه نه اسمتو نميذاشتم رضا يا امام رضا تو رو واسطه ميگيرم وازت ميخوام سفارش منو به اون سريع الرضاي بالايي هم بكني وبهش بگي اين دختر شرمنده است وبايه كوله بار خجالت اومده از درگاهت نرونش ...بذار بياد ودوباره يارت بشه... امام رضا تولدت مبارك خيلي دوستت دارم
:: نوشته شده
توسط
پروا در
مورخه پنجشنبه هفتم آبان 1388
ساعت 15:42
سلام تنهاترين گفتم تنهاترين ياد خودم افتادم...ياد روزايي كه ميگفتم خدايا مي بيني تو اين دنيا جفتمون تنهاييم...يادمه بهت گفتم تنهايي برازنده تويه نه من ...يادمه هميشه از تنهاييام پيشت گلايه كردم ،يادته چقدر باهم صميمي بوديم تا هرشب باهات دردودل نمي كردم خوابم نمي برد...خدايا الان مي بينم چقدر من بي انصاف بودم من تو رو داشتم با تو بودم توهم باهام بودي ولي من نادون هي ميگفتم تنهام اخه بهتر ازتو كجا مي خواستم پيدا كنم وقتي تو خودت گفتي حامي بي پناهاني ...خدايا منو به خاطر كوري اون روزام ببخش،منو به خاطر ارزوهاي خطاي اون شبام ببخش...منو به خاطر اينكه اينقدر كوچيك بودم كه نديدمت ببخش... منو به خاطر اينكه دايم بهت گفتم منو محكوم كردي به تنهايي ببخش...منو به خاطر اينكه گفتم به همه نيگاه ميندازي ونگاهتو ازمن گرفتي ببخش...منو به خاطر اينكه بعضي وقتا باهات دعوا ميكردمو بعدش پشيمون مي شدم ببخش...خدايا چي مي شد ما ادما خيلي صبور بوديم كاش ا هزارم صبرتو به ما بنده هات مي دادي خدايا قدرت تحملمو ببر بالا...بذار صبركنم براي رسيدن...جانزنم...ميخوام بمونمو ادامه بدم نه برمو بپوسم مي خوام دوباره روزاي خوب باهم بودنمو تجربه كنم...خدايا تو از اشكارونهفته من خبر داري ... اگه راهي رو رفتم كه نبايد مي رفتم اگه تصميمي گرفتم كه نبايد مي گرفتم منو ببخش روسياهم ولي جز طلب بخشش كار ديگه اي نمي تونم بكنم... خدايا به بزرگيت قسمت ميدم هركي هر حاجتي داره براش روا كني...ولي يه سري از عزيزام تو وبلاگ هستن كه يه مشكلاتي دارن تموم اين مدت اونا برام دعا كردن حالا منم ميخوام واسه اونا دعا كنم.......... خدايا مشكلات رو از سرراه همشون بردار و كمكشون كن منم تنها نذار... دوست دارم چون تنهايي
:: نوشته شده
توسط
پروا در
مورخه چهارشنبه ششم آبان 1388
ساعت 21:19
چشم او از چشم من زيباتر است قامتش از قامتم رعناتر است خون او از خون من رنگين تر است هم نجيب وساده و سنگين تر است جامه هايش بهترين جامه هاست نامه اش زيباترين نامه هاست حرف هايش دلنوازودلبر است خرمن گيسوي او مشكين تر است در مقام ومال شهرت برتر است او زمن در هرچه مي گويي سراست من ولي اي نازنين عاشق ترم دربيان عشق خود صادق ترم من از او در عشق تو مجنون ترم خسته وديوانه ودل خون ترم بي تو مي ميرم به يادت زنده ام از شميم عشق تو آكنده ام فكر كن حالا ميان من واو هركه را مي خواهي اي زيبا بگو؟؟؟
:: نوشته شده
توسط
پروا در
مورخه چهارشنبه ششم آبان 1388
ساعت 16:39
نمي دونم چي بنويسم،شايد اومدم فقط يه چيزي بنويسم ودوباره راحت شم بعد نوشتن هر پستم...وقتي ميخواي يه تصميم بزرگ تو زندگيت بگيري وهزار تا اما واگر به ذهنت ميرسه كه براي هركدومشون بايد دنبال جواب بگردي وبعد توي يه سردرگمي بموني وبعد تصميمتو بگيري وندوني كه ايا به صلاحته يا نه ...ولي لااقل اميدوارم كه ازش خواستم اون چيزي كه به صلاحه رو برامون قرار بده ودلگرمم به اينكه اون تنها كسي هست كه صلاحمو مي خواد مطمئنم اگه تا اينجا موندم ميخواد بازم بمونم اگه تواين همه درد همراهم بوده بعد اينم باهام ميمونه تنهام نميذاره اگه من تنهاش نذارم ...اين روزا قدرت صبرم رفته بالا واينم مديون يه نفرم كه خودش مي دونه كيه ونيازي نيست بگم...خوشحالم كه سرراهم قرار گرفت اخه خيلي مهربونه هرچي نباشه دست پرورده يه مهربون ديگه يعني خدامه...بعد خدا با حرف زدن بااون اروم ميشم...نمي دونم لايق اينهمه مهربوني هستم يا نه ولي فكر ميكنم خدا ميخواد چشماي اون تكيه گاه من باشه وحرفاي اون منو اروم كنه شايد خدا اينجوري داره سكوتشو مي شكنه ...نمي دونم ولي دلم ميخواد صبركنم دلم ميخواد اگه قراره صبركنم لااقل واسه كسي باشه كه ارزششو داشته باشه ،كسي كه منو واسه خودم مي خواد نه براي چيز ديگه...كسي كه شايد هيچ وقت برام تكرار نشه ، خدايا منو بيشتر باهاش اشنا كن واگه صلاح ميدوني توي اين صبر طولاني كمكون كن.............................. مي دونم كه دوستم داري پس هميشه دستامو محكم بگير البته دستامونو محكم بگير تا بيايم بالا تا برسيم پيش تو خدايا كمكمون كن كه يه دفعه سرنخوريم و از مهربوني فقط م،ه،ر،ب،ا،ن در حكم چند واژه برامون بمونه وفراتر از اون نره ومفهوم زيباي خودشو از دست بده...................................................................... خدايا دوست دارم با تموم خوبياااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااات يه پرواستو يه خدا پس مي سپرمش به خود خود مهربونت...............................................................
:: نوشته شده
توسط
پروا در
مورخه یکشنبه سوم آبان 1388
ساعت 19:51
سلام مهربونم امروز دوباره اومدم تا وقتتو بگيرم ، البته مي دونم كه اونقدر عظيمي كه يه كوچولو وقتتو بگيرم نه تنها ناراحت نميشي بلكه خوشحالم ميشي،آخه توكه عين خيليا نيستي كه براي شنيدن حرفات بايد ازشون يه هفته پيش وقت بگيري وقتيم ميري سراغشون سعي مي كنن با چهارتا كلمه قانعت كنن و بفرستنت پي كارت... تو باهمه اونا فرق مي كني ...كاري نداري كه چه جور بنده اي مياد سراغت ولي تو بامهربوني فقط گوش ميدي يادمه ناليدم از سكوتت ولي الان اعتراف ميكنم كه سكوت تو رو با هيچي عوض نمي كنم چون وقتي تو سكوت مي كني يعني هنوزم بهم اميدواري...راستي فكركنم تاحالا فزولترين بنده ات رو شناختي اره درسته منم كه خيلي فزولم وهي ميخوام از حكمت كارات سر دربيارم ولي فهميدم نمي خواد فزولي كنم چون بالاخره يه موقعي حكمت كاراتو مي فهمم وبايد دندون رو جيگر بذارم ... اي زيباترين لبخند،اي خوشبوترين گل، اي خوش صداترين سكوت،اي ترنم باران،اي اسماني ترين ابي و اي بهترين خالق دوست داشتني تو رو با تمام وجودم فرياد ميزنم ، اينبار فريادي از سرشوق نه فريادي از روي غم وناراحتي فرياد مي زنم وعاشقانه بهت ميگم دوستت دارم چون باور دارم كه دوستم داري...چون باور دارم صلاحمو ميخواي...چون باور دارم قصه هاي مامانمو كه هميشه با يكي بود يكي نبود شروع مي شد وهميشه هم غيرتو هيچكي نبود...اره باور دارم غيرتو هيچكي نيست تا بتونه به حرف دل بنده هاش گوش بده ومرهمشون باشه... نميگم به اندازه اي كه تو منو دوست داري دوست دارم ولي به اندازه درك وتوان ناچيز خودم دوست دارم و اميدمو تنها تو ميدونم...وميدونم كه هيچ وقت پشتمو خالي نمي كني... راستي مي دونم از صدامو گريه هامو فرياد زدنام به ستوه اومدي ولي چيكاركنم من كه تو يكي رو بيشتر ندارم اخه فقط تويي كه ازم خسته نميشي...پس منو بازم تحمل كن قول ميدم كم كم فريادام از سر شوق باشه..... تو رو به خاطر تموم روزايي كه فكر كردم فراموشم كردي به خاطر مي سپرم وازت معذرت ميخوام خداي مهربونو دوست داشتني خود خودم...............................................................................................
:: نوشته شده
توسط
پروا در
مورخه جمعه یکم آبان 1388
ساعت 10:22
روزهامو دارم پشت سرهم مي گذرونم ، خيلي خستم شايد فشاري كه روم مياد از فشار هزارتا كوهم بيشتر باشه...خيلي بده حس كني با خدا غريبه شدي،خيلي بده حس كني ته چاهي هستي كه هيچ راه فراري ازش نيست،خيلي بده حس كني هيچكي نميتونه دستتو بگيره واوني هم كه ميتونه بگيره به فكرت نيست...خيلي سخته بغضتو فرو بخوري...خيلي سخته دستاتو به سمت اسمون دراز كني واشكاتو شبا روونه ي چشمات كني ولي بازم هيچ كه هيچ...نمي دونم شايد بهم ياد ندادن صبركردنو ديگه با واژه صبرهم غريبه شدم ،دلم براي خودم تنگ شده،خيليم تنگ شده،احساس غربت مي كنم،كوچه هاي شهرم برام دلگير شدن...اصلا براي بودن بايد مبارزه كرد من مبارزه مي كنم ولي نمي خوام شكست بخورم ولي نمي دونم چرا اين حسا رهام نمي كنه..نمي دونم چرا اين نبرد سخت تمومي نداره،نمي دونم چرا اين روزهاي تكراري وحال بهم زن تمومي نداره نمي دونم چرا امتحان خدا تمومي نداره...بابا من ردم خدا ديگه بيا وبامن اشتي كن بيا مگه خودت نمي گي هميشه باهاموني حتي از رگ گردنم نزديكتري،خودت مگه نگفتي اگه بدونين چقدر دوستون دارم همون لحظه جون مي دين مگه تو خداي ارحم الراحمين نيستي؟؟؟مگه تو ستارالعيوب نيستي؟؟؟ مگه تو خداي من نيستي ؟؟؟ مگه من چندتا خدا دارم ؟؟؟تو يه دونه اي ومن هم يكي از بنده هاي بدت توحتي به كافرا نظر مي كني ولي انگار من ازاوناهم بدترم ...خيلي بده كه دعاهام حتي از سقف خونمونم بالاتر نميره...چرا خدا جوابمو بده سكوت نكن من ميخوام همه چيو بدونم كه چرا وچه حكمتي داره ...خدا بدون هرموقع اومدم پيشت بايد جواب همه سوالامو بدي چون من جواب ميخوام چون ديگه سكوت محض رو قبول نمي كنم...فقط ميخوام بدونم تاكي بايد تو روبه ائمه قسمت بدم مگه اونا برات عزيز نيستن مگه نميگن دست به دامن اونا بشيم تا خواستمونو بگيريم ،اشكالي نداره خدا جونم بازم سكوت كن بازم امتحان كن بازم فريادمو بي جواب بذار لابد ديگه عاشقم شدي كه اينجوري شدم ويا ازم متنفر شدي كه اينجوري عذاب مي كشم...نميدونم هرچي هست و نيست بايد بازم تحمل كنم چون يه جا خوندم درمشكلات از صبر وبردباري ونماز كمك بخواهيد...هرچند نماز دست وپاشكسته من به دردي خودم ميخوره ولي تو رو قسم ميدم كه بهم كمك كني وصبرم بدي تا من بتونم دوباره پاشم...دوستت دارم با وجود اينكه مي دونم بي قرارم نيستي .........
:: نوشته شده
توسط
پروا در
مورخه چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388
ساعت 11:22
چشم من بگو چي ديدي غصه خوردي چيك و چيك چند تا ناودونو شمردي چشم من تو پابه ماه چندتا بغضي ديگه داد هرچي ابره در آوردي مي دوني چندتا نمازتو شكوندي چندتا ربناي نيم كاره خوندي شونه هاي آسمون ترشده بس كن مي بيني خدا رو تو به گريه كشوندي آخه چشم من دنيا به ديدن نمي ارزه قصه هاش كه به شنيدن نمي ارزه اما گاهي واسه تو وقتي غريبي قلب آسمونا ازغصه مي لرزه چشم من حرمت اشكاتو نگه دار مي دوني چندتا غروبو گريه كردي قطره قطره اب شدن ثانيه هامون بس كه لحظه هاي خوبو گريه كردي توميگي خيابونا شكنجه گاهم آينه هاي دل شكسته ذوسياهم كاشكي باورت بشه ابرك خيسم هنوزم چندتا ستاره چشم بي گناهن هنوزم يكي نشسته روي ابرا نگران كفتراي يا كريمه ديگه وقت خنده هاي بي بهونه است چشم من گريه نكن خدا كريمه
:: نوشته شده
توسط
پروا در
مورخه دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388
ساعت 20:23
نمي دونم چي بگم خيلي وقته نمي دونم بغضاي كهنه رو بايد كجا ببرم تا بشكنن،خيلي وقته تو امامزاده ها شكستمشون، خيلي وقته پيش خدا بغضم مي شكنه...ولي بغض شكسته وكوه گناه منو دچار يه دوگانگي ميكنه .اصلا نمي تونم باور كنم كه اين منم كه اين همه تغييركردم..خدايا مگه قرار نبود پروانت بشم ،توكه بنده هاتو خارو ذليل نمي خواي پس چرا من اينجوري شدم چرا هنوز از پيله درنيومده بالم شكست؟؟؟ خب معلومه كسي مثل من لياقت نداره پروانت باشه..نمي دونم لايقم يا نالايق،نمي دونم بدم يا خوب،نمي دونم راهي كه رفتمو ناراحتت كرد يانه،نمي دونم تو امتحانت رد شدم يانه ولي يه چيزيو همه بهم گفتن منم بهت ميگم همه گفتن تومهربوني ،تو ارحم الراحميني پس كمكم كن تا تو مسيرتو حركت كنم وازگناهام بگذر... دوست دارم خداي مهربون ودوست داشتني خودم
:: نوشته شده
توسط
پروا در
مورخه چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388
ساعت 15:43
|
// Clock
document.write('')
Powered By :JustPersian
|
:: نوشته شده توسط پروا در مورخه پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 17:40